دختر گلم نازنين زهرا

بدون عنوان

در تاريخ93/12/24 عصر رفتيم حسينيه چون ايام فاطميه است دختر ناز مامان يک ساعت سينه زنی کرد الهی فدات بشم دخترم الهی خدا هميشه مراقبت باشه اميدورام سالی که قرار بياد سال بسيار خوبی برای همه مون باشه الهی آمين  
25 اسفند 1393

شعر های که نازنين در 2 سالگی و 3 ماه ياد گرفته

یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه می زنم زمین، هوا میره نمی دونی تا کجا میره من این توپو نداشتم مشقامو خوب نوشتم بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ما نداره از خوشگلی تا نداره به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم به راه دورش نمیدم به حرف زورش نمیدم به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه شاه بیاد با لشکرش شاهزاده ها دور و برش واسه پسر کوچیکترش به کسی میدم که تک باشه ملک باشه وملک باشه به کسی میدم که تک باشه ملک باشه وملک باشه دختر من رفیق من همنفس شفیق من نگین انگشتر من حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه وا...
23 اسفند 1393

بدون عنوان

وقتی طنین یامقلب القلوب دلت را لرزاند وقتی اوای خوش یامدبرالیل را زمزمه کردی و یا محوالحول دگرگونت کرد برای ماهم بخواه ازان بخشنده بی همتا حول حالنا الی احسن الحال اسفند رو به پایان است وقت کوچ کردن به فروردین وقت بخشیدن و صاف کردن دل پس مرا ببخش : اگر بانگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداخته ام... اسفند رو به پایان است اسفند رو به پایان است ...
17 اسفند 1393

نازنين

دخترم بهت وقتی ميگم خدا کجاست ميگی اون بالا ميگم بايد به خدا چی بگيم:ميگی خدايا شکرت نازنين زهرا خوشکلی دادی بهت ميگم بوس برای خدا بفرست تو هم بوس ميفرستی   ...
17 اسفند 1393

93/11/30

سلام دختر نازم عصر با بابای رفتيم خونه عزيز اونجا تو با آيناز داشتی بازی میکردی بعد آيناز وقتی حواسش نبود کيف رو تکون داد خورد به چشمهای نازت چشمت سياه شده الهی فدات بشم عزيز مامان عصر هم آمديم با عزيز اينها رفتيم عروسی آخه  عروسی يکی از آشناهای بابا ماشاءالله بود خوش گذشت تو هم برای خودت خانمی شده بودی و ساکت نشسته بودی و همه رو نگاه ميکردی خانم کوچلوی من   ...
3 اسفند 1393

مامان بازی

در تاريخ 93/11/01 برای اولين بار با دختر نازم مامان بازی کرديم دخترم برای مامان با اسباب بازی هات چای درست کرده ای همش  ميگفتی مامان بخور مامان بخور اون عصر شايد قشنگ ترين بازی از نظر تو انجام داديم همش میخنديدی الهی فدای خنده هات      ...
5 بهمن 1393

بابا

تق تق تق بر در زد               بابا از بیرون آمد             رفتم در را باز کردم شادی را پیدا کردم             وقتی بابا را دیدم            فوری او را بوسیدم بابا آمد نان آورد                   با لبخندش جان آورد      بابا خندید قه قه قه مامان خندید به به به &...
30 دی 1393