امام رضا
وقتی بساط گریه مهیا نمی شود وقتی که بغض بین گلو جا نمی شود وقتی تمام شب به در خانه کریم در می زند گدا و دری وا نمی شود وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب این قلب مرده است مداوا نمی شود یک راه مانده بهر تو آن هم زیارت است مشهد برو که کار تو اینجا نمی شود ******** از این همه انزوا مردد شده ام دیوانه رنگ زرد گنبد شده ام امروز دلم حال کبوتر دارد انگار که بیقرار مشهد شده ام... ******** ...
نویسنده :
مامانی
14:38
خداحافظ شيشه شير
دختر نازنيم به دليل اينکه تو تقريبا دو ماه بعد از تولدت در بيمارستان بود ه ای برای همين فقط شيشه شير ميخورد ی(دخترم يک سال و 15 روز داشتی که از شير گرفته شده ای) وقتی از يزد آمديم از روز بعد شروع کرده ام تو را از شيشه گرفتن خيلی بهونه گير شده ای همش من ورا اذيت ميکنی ...
نویسنده :
مامانی
13:14
نازنين در يزد
دختر وقتی مامان عمل کرد من صبحها بالا سرش بودم و عصر ها تو را ميبردم بيرون تا دلت نگيره توی شهر غريب اينم عکسهات ...
نویسنده :
مامانی
13:12
التماس دعا
دختر نازم بعد از عمل سرطان رحم و تخمدان مادر یزرگت دکترها شروع به شيمی درمانی کرده اند ولی باز هم چون سرطان از نوع بدخيم بود طهال مادر بزرگ هم گرفته شد از توده های سرطانی بعدش در تاريخ93/09/26 عمل دوم روی طهال انجام شد و طهال مادر بزرگت هم برداشته شد دکتر زنگ زد گفت اين هم بدخيم است بايد دوباره شيمی درمانی را شروع کنيم نمیدونی چه روزهای دارم داغونم فقط وجود تو هست که من را سر پا نگه داشته دختر کوچکم برای مادر بزرگت دعا کن خدا خودش میدونه ما چهار تا بچه کسی رو جز اين مادر نداريم اگه هر کسی اين وبلاگ رو خوند براش دعا کنه نمیدونی چقدر دوستش دارم فقط از خدا ميخوام به حق آبروی حضرت زهرا مامان رو برام ببخش ...
نویسنده :
مامانی
12:06
کربلا
دختر نازم نازنين امروز93/09/19 عزيز و بابا جونی از کربلا ميآيند تو واقعا" دلت برای اونها تنگ شده اميداورم به سلامتی برسن دختر نازم ان شاءالله تو هم بری کربلا
نویسنده :
مامانی
10:04
روز بعد از تولدت
دختر نازم ديروز تولدت بود چون مامان و بابا سرکار بودند و عصر هم دعای کميل خونه عمو حسين بود برای همين روز بعد رو برای تو جشن گرفتيم صبح وقتی از خواب بيدار شدهای بعد از خوردن صبحانه با دخترم رفتيم کرمان و بردمت پارک و بعد از آن رفتيم نهار خورديم و بعدش رفتيم خونه عزيز تو با احسان و آيناز بازی کرده ای ساعت7 شب هم رفتيم شهربازی صالح المهدی و يک عالمه بازی کرده ای آخر از همه هم کيک تولدت رو برات خريديم و رفتيم خونه با عمه ها يه جشن کوچک برات گرفتيم امروز روز تو بود از صبح تا ساعت11 شب فقط به تو رسيديم آخه منو بابايی فقط تورو دوست داريم عزيز دل مامان و بابا تولدت مبارک جای عزيز و بابا ماشاءالله خالی آخه اونها رفتند کربلا ...
نویسنده :
مامانی
10:43
تولد تولد تولدت مبارک
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنياي ما ...
نویسنده :
مامانی
11:40








