نازنين زهرا شجاعینازنين زهرا شجاعی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
نیوشا شجاعینیوشا شجاعی، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

دختر گلم نازنين زهرا و نیوشا

الان من ۱۳ سالمه

نازنين زهرا در حال قران خواندن

بیاید بیاید ، بچه ها یه حرف دارم با شما قرآن کتاب دینه کتاب مسلمینه قرآن کلام خداست راهنمای شماست قرآن را حفظش کنید خود را با ارزش کنید از حفظ قرآن ما خشنود می شه خدا پاداش حفظ قرآن هست بهشت و رضوان ...
7 خرداد 1393

خدايا

  توهدفی ، من دنبال توام تو معبودی ، من عبد توام توعشقی ، من عاشق توام تو نوری ، من شب پره توام تو بال باش ، من پرنده ام تو ارباب باش ، من برده ام تو همراه باش ، من رونده ام تو ناز باشی ، من نیازم تو آوازباشی ، من یه سازم خدایا فقط باش ، که بی تومی بازم . . .     ...
4 خرداد 1393

دنيای من

اگر به من بگویی هشتاد بار دور دنیا بچرخ.   هشتاد بار دور مادرم میچرخم.   چون مادرم دنیای من است...     مادر... ...
30 ارديبهشت 1393

درد دل مادر

دخترم دوستت دارم دخترم به توزندگی را خواهم اموخت اما خودت بهتر ازمن بیاموز درست زندگی کردن را بیاموز اگر دلت شکست اشک درمانش خواهد بود اگر ترسیدی توکل به معبودت درمانت میشود دخترم بیاموز که مهربانی دلیل نمیخواهد اما به  انسان مهر ورزیدن حتما دلیل میخواهد ....حتما دلیل میخواهد ...با کدام پرنده پریدن فکر میخواهد دخترم عشق منطق نمی شناسد اما چگونه عاشق باشی دلیل میخواهد دخترم دنبال نام نباش که مهربانی به مهربانترین مخلوقات خدا ترا نامی خواهد کرد دخترم ترا نامی نیک نهادم و دوست دارم که تورا درخوشنامترین مردم در نزد خدا ببینم هرچند اگر آن زمان در کنارت نباشم اما در اسمان خدا ترانظاره خواهم کرد دخترم خوب باش بادلیل وگاهی بیدلیل دخترم فکر خوب ...
28 ارديبهشت 1393

دختر نازم

سلام عزيز مامان الان چند وقتی بود که درگير مادر بزگت بوديم بررای همين وقت نکردم برات چيزی بنويسم دختر ديگه برای خودت خانمی شده ای شيطونی رو به حداش رسوندی بازی ميکنی ميرقصی از ديوار راست هم بالا ميرودی دوست دارم مامانی فقط خيلی کم غذا ميخوری نمی دونم چکار کنم فقط ميتونم بگم عاشقتم ناز نازی   ...
28 ارديبهشت 1393

عيد1393

روز92/12/29 من و تو مامان بزرگی و بابايی رفتيم بندر  تا سال تحويل کنار دايی ميثم باشم ساعت20:27 دقيقه سال تحويل بود  روز 93/01/01 خاله با بچه هاش آمدند که برويم کيش روز93/01/02 به اسکله آفتاب رفتيم و شب به دليل دريا خراب بود در اسکله مانديم  و روز بعد رفتيم کيش سه شب در اونجا بوديم هوا خيلی خوب بود تو هم دخترم خيلی بازی کردی  آخه همش ميرفتيم بيرون با آقا وحيد و خاله شهلا خيلی زياد دوست شده بودی وقتی از کيش برگشتيم تا روز 14 بندر خانه دايی بوديم زيارت پير چوگان و آبگرم * نيز رفيم شبها همش پارک بوديم تا دختر نازم بازی کنه * روزی رفتيم زيارت گوش درد شده بودی شب تا صبح گريه ک...
20 فروردين 1393

نازنين و بابایی

یه روز با شادی بابا نازنين رو انداخت هوا نازنين یه خورده ترسید تنش یه خورده لرزید بابا نازنين رو بوسید چشمای نازشو دید گفت عسلم تو حالا بخند برای بابا بابا آرزوش اینه نازنين شو شاد ببینه کاشکی بزرگ شی زودتر تا بتونیم ما بهتر با هم بشیم همبازی کنیم دو تایی بازی ماشین بازی توپ بازی الاکلنگ تاب بازی با هم پازل بسازیم به دوستیمون بنازیم من به هوای کودک بشم یه مرد کوچک ...
3 اسفند 1392