نازنين زهرا شجاعینازنين زهرا شجاعی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
نیوشا شجاعینیوشا شجاعی، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

دختر گلم نازنين زهرا و نیوشا

الان من ۱۳ سالمه

محرم سال93

دختر نازم باز محرم شد و عاشقای آقا دوباره به عزادای میپردازند ديشب من و تو عمه رفتيم حسينه میخوام حداقل اين هفته با هم بريم عزاداری اميدوارم خدا قبول کنه و به حق اينهای که آبرو دارند مادر بزرگت رو شفا بده اميدورام دخترم.... ...
5 آبان 1393

خاطرات گذشته

دختر نازم نازنين ببخش مامان رو که اين چند وقت نتونسته چيزی بنويسه آخه مامان داغونم مادر بزرگت هنوز خوب نشده توکلم فقط به بالا سری است دخترم نازی برای مادر بزرگت دعاکن که مشکلاتمون حل بشه خدا خودش ميدونه چقدر ناراحتم دخترم توی اين دنيا هيچی باارزشتر از پدر و مادر نيست من که از نعمت پدر محروم هستم با اون دستای کوچکت که همش دعا ميکنی اين دفعه برای عزيزت دعاکن دختر اين چندوقت عکس ها برات با هم میگذارم                ...
30 مهر 1393

شيطون

نازنين زهرا دخترم خيلی بزرگ شده ای کارهای ميکنی که دلم ميخواد بخورمت خيلی مامان و بابا دوست دارن الهی فدات بشيم که اينقدر نازی     ...
9 مهر 1393

خوشبختي را كجا مي‌توان يافت؟

از خدا پرسيد: «خوشبختي را كجا مي‌توان يافت؟» خدا گفت: «آن را در خواسته‌هايت جستجو كن و از من بخواه تا به تو بدهم.» با خود فكر كرد و فكر كرد: «اگر خانه‌اي بزرگ داشتم بي‌گمان خوشبخت بودم.»  خداوند به او داد. «اگر پول فراوان داشتم يقيناً خوشبخت‌ترين مردم بودم.» خداوند به او داد.  اگر... اگر... و اگر... اينك همه چيز داشت اما هنوز خوشبخت نبود. از خدا پرسيد: «حالا همه چيز دارم اما باز هم خوشبختي را نيافتم.» خداوند گفت: «باز هم بخواه.» گفت: «چه بخواهم؟ هر آنچه را كه هست دارم.» ...
8 شهريور 1393

دوری

دختر نازم نازنين ديروز عمو حجت و عمه فرشته بعد از خواب عصر آمدند دنبالت و بردن تو رو به گردش دلم برات يک ذره شده بود هر چی من و بابا به اين ساعت نگاه کرديم نيامدی و شب ساعت1 آمده بودی چون برقهای ما خاموش بودند آنها فکر کردند ما خوابيديم برای همين تو را نياورده بودند خانه ديشب داشتم ديوانه ميشدم بالشت تو رو گرفتم توی بغلم و خوابيدم من اصلا نمیتونم بدون تو زندگی کنم خيلی دلم برات تنگ شده دوست دارم عزيز دلم ...
21 مرداد 1393

دختر ناز بابا

تقدیم به دختر عزیزم ... دخــتــر نـــاز بــابـا خوش اومدی بدنیا یه تیکـه از وجـودم معنـــــی پاک دعـا (( خورشید تو دستای توست توی چشـــات ستاره لبخـــــند تــو گـل من شادی واســم میـاره )) لحظـــــه میـــلاد تـــو بارون نــم نـــم اومــد یه حــسِ خـــوبِ تازه ســـراغِ قلبـــم اومــد مثــــلِ گــل شـــقایق توی بهـــار شـــکفتی معنــــی زندگــــی رو با خنده هات تو گفتی عطـــر گلهــــای پــونه چشم و چـــراغ خونه مـــاه قشـــــنگِ نــازم چشـــات یه آســمونه ...
13 مرداد 1393